Sunday, July 12, 2020
Saturday, July 11, 2020
شعر
قصه
یه روز ننم بمن می گفت :
-- بعد از بهار تابستونه ؟ !
* * *
آخه ننم تو اون تابستونای دور
تویه غروب خوشمزه
وقتی که با عمو حسن
نوکر پیر خونه شون
با یه چارقد سیاه
که دونه های روشن و سپید اون
مثل ستاره سو میزد
از کوچه ای که سنگفرشهای بیقواره اش
بزیر پای آدمی صدای تق و توق میکرد
بسوی خونه اش می رفت
و اون بابا بزرگ من که آن زمان یه مرد بود
یه مرد خوشگل جوون
با یه سیبیل آویزون
ازتو همون کوچه پی کارش می رفت
ننم بادستهای لطیف
چارقدش و باز می کنه
بابامو ور انداز می کنه
یه نگاه تو چشماش می ریزه
ازون نگاه ، ازون نگاه شیطونی
ازون نگاه، ازون نگاه که دلو خالی می کنه
ازون نگاه که آدمو یه چیزی حالی می کنه
* * *
دو روز بعد بابای من
به خونه شون آدم رونه می کنه
ولی به یش جواب می دن
تو شهر آدمها میگن
عجب زمونه ای شده
پسر آ مشتی تقی
خونه حاج آقا بزرگ
واسه نرگس خوشگله
آدم روونه می کنه
آدم روونه می کنه
اما اونا در خفا
با همت عمو حسن
باهم آشنا میشن
ویه تابستون بعد
آدمها بهم میگن
آقا گل ونرگسه
دارن دیوونه میشن ، دارن دیوونه میشن
و درست یه سال بعد
حاجی با دست خودش
دست آنها رو بدست هم میده
سالها با هم جوونی می کنن
پیر میشن کنار هم
زنده گونی می کنن
تا یه روز بابا بزرگ
توی یک تنگ غروب
میمیره
بسوی آسمون میره
و ننم هنوز هم روزا رو سر می کنه
و یاد بابا بزرگ ، یاد اون خاطره ها
چشاشو تر می کنه
* * *
یه روز ننم بمن میگفت :
-- بعد از بهار تابستونه ؟ !
یه روز ننم بمن می گفت :
-- بعد از بهار تابستونه ؟ !
* * *
آخه ننم تو اون تابستونای دور
تویه غروب خوشمزه
وقتی که با عمو حسن
نوکر پیر خونه شون
با یه چارقد سیاه
که دونه های روشن و سپید اون
مثل ستاره سو میزد
از کوچه ای که سنگفرشهای بیقواره اش
بزیر پای آدمی صدای تق و توق میکرد
بسوی خونه اش می رفت
و اون بابا بزرگ من که آن زمان یه مرد بود
یه مرد خوشگل جوون
با یه سیبیل آویزون
ازتو همون کوچه پی کارش می رفت
ننم بادستهای لطیف
چارقدش و باز می کنه
بابامو ور انداز می کنه
یه نگاه تو چشماش می ریزه
ازون نگاه ، ازون نگاه شیطونی
ازون نگاه، ازون نگاه که دلو خالی می کنه
ازون نگاه که آدمو یه چیزی حالی می کنه
* * *
دو روز بعد بابای من
به خونه شون آدم رونه می کنه
ولی به یش جواب می دن
تو شهر آدمها میگن
عجب زمونه ای شده
پسر آ مشتی تقی
خونه حاج آقا بزرگ
واسه نرگس خوشگله
آدم روونه می کنه
آدم روونه می کنه
اما اونا در خفا
با همت عمو حسن
باهم آشنا میشن
ویه تابستون بعد
آدمها بهم میگن
آقا گل ونرگسه
دارن دیوونه میشن ، دارن دیوونه میشن
و درست یه سال بعد
حاجی با دست خودش
دست آنها رو بدست هم میده
سالها با هم جوونی می کنن
پیر میشن کنار هم
زنده گونی می کنن
تا یه روز بابا بزرگ
توی یک تنگ غروب
میمیره
بسوی آسمون میره
و ننم هنوز هم روزا رو سر می کنه
و یاد بابا بزرگ ، یاد اون خاطره ها
چشاشو تر می کنه
* * *
یه روز ننم بمن میگفت :
-- بعد از بهار تابستونه ؟ !
Friday, July 10, 2020
Thursday, July 9, 2020
Wednesday, July 8, 2020
Tuesday, July 7, 2020
Monday, July 6, 2020
Sunday, July 5, 2020
افتتاح
لاهیجان سال 1344
افتتاح طرح
اقایان :محمد سام (استاندار) - عیسی میرازقی ( معاون فرماندار ) - باقر پژند (نماینده مجلس )
Saturday, July 4, 2020
Friday, July 3, 2020
مدرسه
از سری عکسهای اقای حسن صفاری
دانش اموزان دبیرستان عبدالرزاق
سال 1341
از ردیف جلو : پرویز
میر بلوکی - تقی نویدی - حسن صفاری - داوود درخشانی - نجار صفری - منوچهر
اعتمادی - مهدی نویدی - نعمت ابراهیم نیا - ارض پیما - فرخ زرشکی - جواد
احمدی پور - میر صفا - حسن مخدوم -
Thursday, July 2, 2020
Wednesday, July 1, 2020
Subscribe to:
Posts (Atom)













